بی خوابی
تا دیر نشده، باید پای تو را ،از دلم کوتاه کنم
و تمام توهای تو را، تندیس تو را، و نام تو را
در تودرتوهای باستانی ذهنم، بر سرم درهم شکنم
چرا که اعصاب ندارم، واز دست اعصابم عصبانی ام
از دیدن خودم ،هم حالم بهم می خورد
چه رسد به این راهی که اول و آخر، اول آخر نور ندارد
من که ازناصرالدین شاه ،قلدرترم، در عشق
خرترین ام ،عاجزترین ام
طاقت ام طاق شده ،و باورم نمی شود، که بارم می کشد ،این تن تنها از تن ها
چه رسد به تو، عشق قاجاری
که تو و تمام حالت های زنانه ات، آناهی جسمان ات
عظمت ارتفاعات تن ات
و کرشمه ات، هم تکان ام نمی دهد
من که اعصابم، روی اعصابم بند نیست
ایوب تحملم نمی کند، چه رسد به تو ،که از میترا هم شکننده تری
بدا به حالت، بدا به حالت، اگر یکبار، فقط یکبار دیگر، نام ات از دهان ام عبور کند
چرا که عصبانی ام ،و اعصاب ندارم از نام تو بگذرم
بالاخره درست از آب درآمده، به نظرم همان که عراقی می گفت
عاقبت همه ی ما ،چای، سیگار، چای، سیگار
وشبی ده عدد قرص دیازپام،،،،،،،،،،،،،،، اگر کافی باشد
فروغ/تیر ماه 85/شماره اول/احتمالا/عدنان خلعتی

1 Comments:
At December 29, 2008 at 3:28 PM ,
Anonymous said...
این عدنان از بچه های دانشکده اقتصاد علامه هست؟ میشه بیشتر در موردش بنویسی چه تور میشه باهاش تماس گرفت؟ مرسی
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home