kazimoto/گوژپشت نتردام

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب/ جان و دل و جام و جامه در رهن شراب/ فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

Tuesday, August 12, 2008

بازجویی

نام: بوق
نام خانوادگی: ترافیک
به تازگی مرده ای از روی من پرید. حصار کشیدم. حصار را هم پرید. خودم را کشیدم
دید که اهلش نیستم
گفت ببخشید
گفتم: مگه خری خارکـسـده؟
گفت نه، شیرازی‌ام.
گفتم: پس چرا…..
و قرررررررررت
دوباره کاغذ را گذاشت توی ماشین تحریر و شروع کرد
:نام و نام خانوادگی

برش داشتم و خوردمش. دیدم نیم کیلو ناخالصی زبانی دارد. زبانم را در سوراخ هایش چرخاندم و اغلاط املایی-انشایی‌اش را پاک کردم. دوباره قورتش دادم. در معده کنار تئوری‌های ادبی نگهش داشتم و بعد با یک عق بالایش آوردم
شد: فرهنگ

ايران
که به ريشه‌هاش می‌گه علفِ هرز و شاخه‌هاشو می‌کـَنه…می‌گه عينک بزن، می‌گم آفتاب نيس، می‌گه بزن درمياد
!!!!!!!!!

!آخیش........ بالاخره ....خارج شد

ایدئولوژی
زن اروپایی: پـورنـوگـرافی عام و تولید شده
زن ایرانی: پـورنـوگـرافی خاص و تولید نشده
ولی نه، من جِدٌن معتقدم که شعر فارسی باید جزئی‌نگر بشه. یعنی باید به جای جیگر بگه
babe!
منبع:مایند موتور

Sunday, July 27, 2008

انفجار در دانشگاه؟ در حاشیه اعتراضات اخیر دانشجویی.
مطالعات فرهنگی رادیکال/وحید ولی زاده
اعتراضات اخیر دانشجویی در دانشگاه زنجان و پیش از آن اعتراضات گسترده و فشرده ی دانشگاه تربیت معلم پدیده ی نوظهوری را در فضای اجتماعی و سیاسی ایران معرفی نمود. تشکیل سوویت های موقت دانشجویان (soviet را معمولا به شورا ترجمه می کنند. اما همانطور که دموکراسی با مردمسالاری آقایان تفاوت دارد و پارلمان با این مجلس اسلامی و آن مجلس ملی متفاوت است سوویت به معنای شورا نیست. نهادی مشورتی و «امرهم شوری بینهم» نیست. بلکه تصمیم گیری و اجرا را خود برعهده دارد )که حتی قادر شد در دانشگاه زنجان کنترل موقت فضای زیستی و آموزشی دانشجویان را از دست مکانیزم های کنترلی انتصابی بیرون آورد و آنها را اگر چه به صورت نصفه و نیمه در معرض کنترل دموکراتیک دانشجویان قرار دهد. برای ارزیابی دقیق تری از تحولات اخیر دانشجویی مروری بر ریشه های وضعیت موجود ضروری است.
دانشگاه : مراکز آموزش یابی یا سوداگری محصولات دانشی
در سالهای اخیر شاهد گسترش سیاست های اقتصادی نئولیبرال در دانشگاه ها بوده ایم. دولت های اصلاح طلب و بنیادگرا هر دو خود را در اجرای این سیاست ها به شدت متعهد نشان داده اند. مراکز دانشگاهی که در فرآیند «ضدانقلاب فرهنگی» از کنترل جامعه خارج و در قبضه کامل دولتی قرار گرفته بود که مشروعیت خود را نه از جامعه بلکه از آسمان ها اخذ می کرد، در دهه هفتاد به بن بست رسید. ناتوانی در پاسخگویی به تقاضای گسترده برای تحصیلات دانشگاهی، فقدان نوسازی های عمرانی و سیستمی، بوروکراسی حجیم و ناکارآمد، و موارد مشابه دانشگاه ها را فلج کرده بود. خط مشی نئولیبرال پاسخی دست راستی و سرمایه دارانه به بن بست دانشگاه ها بود. از طریق خودگردانی، اجازه فعالیت اقتصادی و کسب درآمد به مدیریت دانشگاه ها، چرخش به سمت رشته های مورد نیاز بازار، تبدیل تحصیلات آموزشی به مصرف بسته های آموزشی، برون سپاری (out-sourcing) و واگذاری بخش های مختلف به پیمانکاران خصوصی، تأسیس و گسترش دانشگاه های آزاد و غیر انتفاعی، برگزاری دوره های نوبت دوم (دوره های پولی در دانشگاه های دولتی) و گسترش سال به سال آن، و خصوصی سازی و پولی کردن دانشگاه پیام نور به ریاست خویشاوند نزدیک رئیس جمهور احمدی نژاد و تبدیل ان به یک خرده فروشی زنجیره ای بزرگ که به جای پودر رخشویی و پوشک بچه، بسته های مد روز دانشگاهی در مقیاسی ملی توزیع می کند، دانشگاه ایرانی جان و خون تازه ای گرفت. جان و خون تازه ای که مارهای روییده بر شانه های دانشگاه ها از پسران و دختران جوان می مکیدند تا ساختمان های جدید تأسیس شود، گروه های پژوهشی جدیدی در ارتباط با اهداف صاحبان پول و قدرت در ایران تشکیل شود، و ماشین سرکوب نونوار شود. مدیریت استبدادی و اعمال خشونت بیشتر در دانشگاه ها همزاد این سیاست بود. از آنجا که سیاست های کلان مملکت از مراکز پرنفوذی در بالا تعیین می شود و نه با مشارکت واقعی گروه های مختلف اجتماعی، لذا هرگونه فضای باز و آزادی های دموکراتیک امکان دارد اجرای تصمیمات را مختل کند. در یک فضای باز هر آن ممکن است اساتید دانشگاهی در برابر افت کیفیت آموزشی و تحصیلی، کارمندان و کارگران دانشگاه ها در برابر تعدیل ها و کم شدن سهم مشاغل ثابت، و دانشجویان در برابر از دست رفتن حق تحصیل و آموزش یابی برابر و با استانداردهای مطلوب سر به شورش و مقاومت بگذارند. درنتیجه سرکوب فضای دانشگاه و میلیتاریزه کردن آن به یک نیاز ضروری حاکمیت تبدیل شده و با دست به دست شدن قدرت سیاسی تکمیل گشته است. درنتیجه سیاست های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دولت احمدی نژاد ضرورت پیشبرد خط مشی اقتصادی نئولیبرال در ایران امروز است.
دانشگاه های دولتی و سرمنشأهای شورش
یک دانشگاه دولتی امروزی در ایران به شدت شبیه به حومه های فقیرنشین در شهرهای بزرگ اروپاست. دانشگاه دولتی نهادی است که گرچه هنوز باقی است اما به حال خود رها شده است. بازمانده ای از سیاست های دولت رفاه مرحله ی پیشین سرمایه داری است که در مرحله نئولیبرال کنونی بی ربط است. ساختمان های قدیمی، مملو از دانشجو، سلف سرویس های کثیف، غذاهای بدکیفیت، کتابخانه های کوچک، ... . فضاهایی که عموما دهه های گذشته توسعه نیافته اند اما هر ساله جمعیت بزرگ تری را در خود جای می دهند. در خط مشی نئولیبرالی دولت و حاکمیت، ارائه ی آموزش رایگان، خوابگاه رایگان، غذای رایگان و خدمات رفاهی، تفریحی و ورزشی رایگان جایی را ندارند. اما حذف دستاوردهای پیشین اجتماعی بدون تلاطمات شدید اجتماعی ممکن نیست. سرانه ی فضای زیست، فضای مطالعه، فضای سبز، فضای تفریح و ... به شدت در حال سقوط است و حتی در برخی دانشکده ها در زمان استراحت بین کلاس ها حتی کمبود فضای تنفس نیز احساس می شود. اگر حومه های فقیر نشین دموکراسی های اروپا در حال انفجار است، جای تعجب نیست اگر در ایرانِ کمیته های انضباطی و حراست و مدیریت های استبدادی انفجار از دانشگاه های دولتی آغاز شود.
دیالکتیک مجتمع های متمرکز دانشگاهی
رخدادهای اخیر در دانشگاه تربیت معلم کرج و دانشگاه زنجان در چنین بستری قابل فهم است. همچنان که اعتراضات پیاپی کارگری و شهری در ماههای اخیر نشانه های دیگری از فشار بیش از حد نظام موجود بر گرده ی بخش های فرودست تر جامعه است. دانشگاه اما حاوی سویه های دیگری نیز است که آن را به جبهه مقدم نبرد تبدیل کرده است. اگر نئولیبرالیسم حاکم جنبش برابری خواهانه ی کارگران و بیکاران را در مقابل خود دارد، نظام مسلط پدرشاهی نیز با جنبش های جوانان و زنان روبه روست. سرکوب مطالبات جوانان و تبعیض شدید جنسیتی (سمبولیزه شده در قصد سوء استفاده ی جنسی یک استاد پرنفوذ مسن نسبت به دانشجوی دختر جوان) جنبش های جوانان و زنان برای کسب آزادی و برابری را به دنبال دارد. دانشگاه مکان تمرکز و فعالیت بخش میلیتانت و پرشور این جنبش هاست. فضای متمرکز دانشگاههایی مانند تربیت معلم کرج و زنجان این فرصت را به دانشجویان می دهد تا بخش مهمی از تجارب و مباحث خود را با یکدیگر سهیم کرده و به پیدایش همبستگی قابل توجهی میان آنان کمک می کند. تجربه ی مشترک سرکوب، در کنار پیوندهای جمعی گسترده، آرمان خواهی نسلی و آگاهی دانشگاهی آنان را مستعد مبتکرانه ترین مقاومت های جمعی در برابر سلطه و سرکوب می کند.
سوویت های دانشجویی
مقدر شده است که نخستین سوویت های موقت در دور جدید مبارزات مردمی در دانشگاه ها برپا شود. موقت بودن در ذات فعالیت های دانشگاهی است. دانشجو بخش کوتاهی از عمر خود را در دانشگاه سپری می کند. او حتی به زودی و پس از پایان امتحانات به تعطیلاتی طولانی رفته و از دانشگاه خارج می شود. اما شکل جدیدی که اعتراضات دانشجویی به خود گرفته است یک دستاورد برجسته در تحولات کنونی است. ایجاد سوویت ها، به مثابه اجتماعی متشکل از عموم دانشجویان، و تحمیل قدرت خود به نظام موجود دانشگاهی، به صورت موقت قدرتی دوگانه را در جامعه دانشگاهی پدیدار ساخته است که قدرت یکجانبه ی مسلط را به پرسش می گیرد. شکل گیری سوویت های دانشجویی مرحله ای بالاتر در اعتراضات دانشجویی است. تاکنون و در سالهای گذشته مبارزه ی سیاسی و اجتماعی با نظام سلطه به قشر محدودی از فعالین فرهنگی و سیاسی دانشجویی محدود بوده است. این مسأله این امکان را در اختیار مدیریت های سرکوبگر دانشگاه گذارده بود که با تعطیل کردن کانون ها و نهادها، عدم اجازه تأسیس سازمان ها و کانون های مستقل دانشجویی و نیز با فشارهای آموزشی و امنیتی بر فعالین دانشجویی، سعی بر مهار و نابودی هر نوع اعتراض سازمان یافته در دانشگاهها کند. تشکیل سوویت های موقت دانشجویی و مشارکت همگانی دانشجویان در دو اعتراض اخیر دانشجویی توان دانشجویان را به خود آنها نشان داد و به قدرت رعب و وحشت حراست و انتظامات پایان داد و به صورت موقت دانشجویان را برنده ی مبارزه کرد. این نمونه ی عملی قدرت سوویت ها و کارآیی آن الگوی مناسبی را در برابر دیگر بخش های معترض جامعه قرار داد که در سالهای اخیر سخت به دنبال الگوهای عملی برای پیش برد خواست های خود بوده اند.
دفتر تحکیم وحدت و انجمن های اسلامی: ناقوس مرگ در گوش های خواب زده
آنتونیو گرامشی، نظریه پرداز و انقلابی مارکسیستی که همعصر دیکتاتور فاشیست بنیتو موسولینی می نوشت و مبارزه می کرد معتقد بود که تداوم سلطه نه به دلیل فقدان مقاومت، بلکه به دلیل سازمان نیافتگی مقاومت است. خود-سازمان یابی (self-organizing)، مفهومی که دانشجویان آزادیخواه و برابر طلب آن را در عمل به مبارزات دانشجویی معرفی کرد، مهمترین راهبردی است که از طرف طیف چپ دانشگاه در برابر کانالیزه کردن مقاومت های دانشجویی توسط تحکیم وحدت صورت بندی شده است. راهبرد اصلی تحکیم وحدت در اعتراضات دانشجویی، کانالیزه کردن اعتراضات دانشجویان به نفع جریان های خاصی درون حاکمیت بوده است. آنان به عنوان تنها نیروی سازمان یافته ی دانشجویی (بسیج رسواتر از آن است که دانشجویی نامیده شود) تا پیش از سازمان یابی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در دانشگاه ها همواره از موقعیت انحصاری خود استفاده کرده و از هر حرکت دانشجویی به عنوان وجه المصالحه ای در بازی های قدرت بهره می گرفت. آنان به عنوان تنها نمایندگان دانشجویی همواره پس از پوئن گرفتن جناح حامی خود در حاکمیت، دانشجویان را به ترک مواضع خود فراخوانده و هیچ اقدامی برای سازمان دادن توده ی دانشجویان انجام نداده اند. انجمن های اسلامی بار دیگر و اینبار در اعتراض گسترده دانشگاه زنجان راهبرد همیشگی خود را به کار بستند و با زد و بندهای سیاسی دانشجویان را به الغای سوویت موقت خود وادار کردند. درنتیجه و بلافاصله، جبهه سرکوب توان خود را بازیافته و اعلام می کند فیلم رسوایی آن مردک کثیف، تنها دختری را نشان می دهد که روسری بر سر ندارد و این دلیل نمی شود که خدای ناکرده به فکرهای بد دامن زده شود. دانشجوی دختر و پسری که به صرف همصحبتی با دانشجوی غیر همجنسش شاهد دامن گرفتن فکرهای بد و کثیفی در ذهن حراست و عوامل سرکوب دانشگاه بوده و مورد توبیخ و تعلیق قرار گرفته، به خوبی وقاحت و کثافت کلمات وزیر علوم را می بیند، اما در فقدان قدرتش که همان سازمان یافتگی اوست تنها نفرت خود را در دل تلنبار می کند. وظیفه ی نظری و عملی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در تمام دانشگاه ها کمک به سازمان یابی اعتراضات دانشجویان و متوقف کردن روند کانالیزه شدن این اعتراضات به نفع این نماینده مجلس یا آن رئیس جمهور سابق یا آن کاندیدای آتی ریاست است. از طرف دیگر عمیق تر کردن نقد و اعتراض سوویت های موقت از طریق نشان دادن و بحث درباره ریشه های ستم و سرکوب موجود و کمک به رشد خودآگاهی دانشجویان بر روی میز کار هر دانشجوی کمونیست و آزادیخواهی قرار دارد.

Saturday, May 03, 2008

مى ۶۸ رخ نداد / ژيل دلوز و فليكس گتارى
ترجمه : بابک سلیمی زاده/منبع مایند موتور
در پديده هاى تاريخى مانند انقلاب ۱۷۸۹، كمون [پاريس]، انقلاب ۱۹۱۷، هميشه يك بخش از رويداد هست كه به جبرگرايى اجتماعى و
يا سلسله مراتب على غيرقابل تقليل است. تاريخ نگاران چندان به اين نكته علاقه مند نيستند : آنها بعد وقوع امر واقع دوباره از عليت آن مى گويند. در عين حال خود رويداد يك چند شقه گى، و گسستگى در عليت است. يك انشعاب ، يك انحراف بى قانون است، وضعيتى ست ناپايدار كه بسترى تازه از امر ممكن را پيش روى ما مى گشايد. در فيزيك، Ilya Prigogine از حالتى صحبت مى كند كه در آن كوچكترين تفاوت ها بجاى اينكه در تلاش براى فسخ خود باشند، بر وجود خود پافشارى مى كنند و در آنجا پديده ى مستقل تشديد مى شود. يك رويداد مى تواند برگردانده شود، واپسرانده شود، پذيرفته شود، تسليم شود، ولى هنوز چيزى در ان باقى مى ماند كه هيچگاه منسوخ و قديمى نمى شود. تنها خائنان مى توانند بگويند كه منسوخ شده است. رويداد امرى كهن است، كسى نمى تواند بگويد منسوخ شده است. راهى ست به درون امر ممكن. و همانطور كه تا اعماق درون افراد وارد مى شود، تا عمق يك جامعه نيز نفوذ مى كند.
فى الواقع پديده هاى تاريخى اى كه از آنها نام برديم با جبرگرايى ها و عليت باورى ها همراه بودند اما متعلق به ذات و طبيعت ويژه اى بودند. مى ۶۸ متعلق به نظم يك رويداد محض است. رها از تمامى عليت هاى معمولى و هنجارى. تاريخ آن “رشته اى از ناپايدارى ها و نوسانات وسعت يافته” است. در مى ۶۸ هيجانات، جست و خيزها، نعره ها، كله خرى ها، و توهمات بسيارى وجود داشت. اما اين آن چيزى نيست كه به حساب بيايد. آنچه سر زدن يك پديده ى خيالى بحساب مى آيد ناگهان ممكن مى شود، مثل آنكه يك جامعه ناگهان آنچه را كه در درون اش تحمل ناپذير مى نمود پيدا كند و امكان تغيير را دريابد. اين يك پديده ى جمعى ست به اين شكل كه “يا به من امكان را بده، و يا خفه ات خواهم كرد”. امر ممكن پيشا وجودى نيست، بلكه توسط رويداد آفريده مى شود. امرى حياتى ست. رويداد يك هستى تازه مى آفريند، يك سوبژكتيويته ى نو توليد مى كند (ارتباط تازه اى با بدن، با زمان، با تمايل جنسى، با محيطى فورى و بى واسطه، با فرهنگ، و با كار) .وقتى جهشى اجتماعى رخ مى نمايد، كافى نيست كه پى آمدها و نتايج اش طبق خطوط على اقتصادى و سياسى ترسيم شود. اجتماع مى بايست مستعد شكل دادن به عامليتهاى جمعى اعلان و بشارتى باشد كه سوبژكتيويته ى تازه اى را به بار مى اورد، در چنان طريقى كه خودش بسوى جهش و دگرگونى خودش ميل كند. اين يك وجهه ى واقعى از باز آرايى نيروهاست. سياست جديد آمريكايى و جهش و ترقى ژاپنى ها مطابق است با دو نمونه ى مختلف باز آرايى سوبژكتيو. در ميان انواع ساختارهاى مبهم و حتى ارتجاعى. ليكن آنان ابتكار و خلاقيت كافى را براى به بار آوردن يك دولت اجتماعى جديد كه مستعد پاسخدهى به خواسته هاى يك رويداد است توليد كردند. اما برعكس در سال ۶۸ در فرانسه، مسئولين دست از اين تصور بر نداشتند كه “همه چيز خواهد خوابيد”. و البته همه چيز خوابيد اما تحت وضعيتهايى فاجعه بار . مى ۶۸ نه نتيجه ى يك بحران بود و نه واكنشى به يك بحران، بلكه دقيقا مخالف اين بود. خود بحران رايج در فرانسه بود، بن بستى كه دقيقا به خاطر عجز و ناتوانى جامعه ى فرانسه در خاتمه دادن به قضيه ى ۶۸ رشد كرد. جامعه ى فرانسه بى لياقتى و ناتوانى بنيادينى در خلق يك باز آرايى سوبژكتيو در سطحى جمعى، يعنى آنچه مى ۶۸ خواستار آن بود، از خود نشان داد. در اين صحنه، اين چگونه مى تواند يك باز آرايى اقتصادى را فراهم آورد كه بتواند همواره انتظارات “چپ” را برآورده سازد؟ جامعه ى فرانسه هيچگاه به نفع مردم جلو نيامده است : نه در مدرسه، نه در محل كار . تمام آن چيزى كه تازه بود منزوى شده بود يا به يك كاريكاتور تقليل مى يافت. امروز ما شاهد جمعيت Longwy هستيم كه به آهن و فولاد خود چسبيده اند، دامداران به گاوهايشان، و الى آخر . آنها چه كار ديگرى مى توانند بكنند؟ هر اعلان جمعى با يك هستى و موجوديت تازه، با يك سوبژكتيويته ى جمعى تازه، توسط واكنشى كه نسبت به رويداد ۶۸ بوجد آمد در هم شكسته شده بود، حتى توسط “ايستگاه هاى آزاد راديويى”. هر زمان كه رخ مى نمود، امر ممكن به كلى بسته مى شد و از دست مى رفت .در همه جا مى توان به بچه هاى ۶۸ برخورد، حتى اگر خودشان از اينكه چه كسى هستند آگاه نباشند. هر كشورى به طريقى آنها را توليد مى كند. موقعيت آنها خيلى بالا و مهم نيست. اينها مديرانى جوان نيستند. اينها به طور غريبى لاقيد و بى تفاوت اند و به همين دليل از لحاظ ذهنى در جايگاه درستى قرار دارند. آنها از خود خواه و خودشيفته بودن دست كشيده اند، اما به خوبى مى دانند كه هيچ چيز امروز مطابق با سوبژكتيويته ى آنها و انرژى بالقوه شان نيست. آنها حتى مى دانند كه همه ى اصلاحات اخير عليه آنها بسيج شده اند. آنها تصميم گرفته اند كه تا آنجا كه مى توانند كار خودشان را انجام دهند. آن را باز و گشوده نگه مى دارند، و بر امر ممكن سماجت مى ورزند. اين كاپولا ست كه چهره ى شاعرانه اى از آنها را در قالب Rusty James خلق كرده است. بازيگر اين نقش، Mickey Rourke اينگونه شرح مى دهد : “اين شخصيت در آخر خط قرار دارد، در لبه ى پرتگاه. او از نوع يك فرشته ى دوزخى نيست. او مغز دارد ، معناهاى خوبى استنتاج مى كند. اما هيچ درجه ى دانشگاهى ندارد. و همين مجموعه است كه او را به سوى ديوانه شدن سوق مى دهد. آگاه است كه هيچ شغلى براى او وجود ندارد چراكه مى داند كه زرنگ تر از آن است كه كسى او را به خدمت بگيرد “(Libération, February ۱۵, ۱۹۸۴).نهادهايى كه ما براى افراد بيكار، بازنشسته، و يا در مدرسه مى سازيم، “موقعيتهاى رهايى” كنترل شده اى هستند. افراد معلول هم نمونه اى از آنهاست. تنها باز آرايى هاى سوبژكتيو كه واقعا بطور جمعى رخ مى دهند چيزهايى شبيه كاپيتاليسم لجام گسيخته ى تيپ امريكايى، يا بنيادگرايى اسلامى مانند ايران، يا آيينى افريقايى ـ امريكايى همچون در برزيل هستند : اشكال وارونه ى يك ارتدكسى تازه (بايد نئو پاپ گرايان اروپايى را هم به اين فهرست اضافه كرد ) . اروپا چيزى براى پيشنهاد دادن ندارد، و بنظر مى رسد فرانسه ديگر جاه طلبى اى بيش از اين نمى تواند داشته باشد كه نقش رهبرى اروپاى امريكايى مآب شده و فوق مسلح را بخود بگيرد كه باز آرايى اقتصادى لازم را از بالا تحميل مى كند. اما بستر امر ممكن در جاى ديگرى خوابيده است. در امتداد محور شرق ـ غرب، در صلح جويى، تا جاييكه قصد دارد نه تنها روابط ميان ستيزه و جنگ افزارها را، بل همدستى و توزيع ميان ايالات متحده و جماهير شوروى را منحل كند. در امتداد محور شمال ـ جنوب، در يك انترناسيوناليسم تازه، كه ديگر نه فقط بر وصلت و وحدت با جهان سوم كه بر پديده ى جهان سومى شدن (third-worldification )در خود كشورهاى ثروتمند تكيه مى كند (سير تكاملى كلان شهرها، كاهش نقاط مركزى شهر، پيدايش يك جهان سوم اروپايى، آنچنانكه پل ويريليو آن را تئوريزه كرده است) . تنها در اين صورت مى توان اميد راه حل هايى مبتكرانه و خلاق داشت. اينها باز آرايى هاى خلاقى هستند كه مى توانند به حل بحران اخير كمك كنند و جاى مى ۶۸ عموميت يافته، و انشعاب و نوسان وسعت يافته را بگيرند .

Sunday, March 23, 2008

زانوان توده‌ها
امين قضايی



موفقيت همواره رياكارانه است چرا كه تنها كساني زندگي كرده اند كه زانو زده اند.
وقتي يك پزشك كه نماد موفقيت است مي خواهد به مردمش خدمت كند ، چيزي به لرزه در مي آيد. آن چيز حقيقت است. آن چيز زانوان توانمند اطلس است. اگر امروز اين موجوات پست و دون مقامي بلند احراز كرده اند ، بدين خاطر است كه اكنون تنها بدنها به صدا در مي آيند. اگر روزي بدنها به خاطر ارواح اربابشان تن به رياضت مي دادند امروز اين رياضت شكل علمي يك رژيم غذايي، يك ورزش مداوم و با حوصله ، يك الگوريتم مصرف را به خود گرفته است كه به نام خود بدن به خورد او داده مي شود. آيا بدنها آزاد شده اند؟ آنها تنها خداياني ديگر يافته اند. بدن قفس روح خوانده مي شد تا اسارت بدن توسط روح با كينه توزي تمام واژگون شود. كينه توزي روح برعليه بدن ، سستي بر عليه قدرت ، از نو با كينه توزي واژگونه و غريبي روبرو شده است: رزنتيمنت واژگونه الگوريتم مصرفي بدن بر عليه بدن ، عضله بر عليه بدن ، كينه توزي سلامتي بر عليه آزادي بدن . بدن سالم هرگز آزاد نيست. ادبيات ما با تمامي نمادهايي كه بدن را قفس روح جلوه مي دهد آشنايي دارد. روح با مرگ از اين قفس تن رها مي شود. بدين طريق بدن به انضباط ارزشهايي در مي ايد كه هميشه به روح نسبت داده مي شود اما در واقع چيزي جز اخلاق زاهدانه ي كينه توزي بيش نبوده است. علم و در راس آن پزشك نيز با كينه توزي زاهدانه اي به سراغ بدن مي رود. او نيز الگوريتم هاي خاص خود را داراست كه كم از عبادت خداوند سلامتي ندارد. البته سلامتي هميشه موجود سختگيري تصوير مي شود كه به هر انچه مي كني ، هر انچه مي خوري و حتي نوع نشستن و خوابيدن تو اگاه است و با بيماري تو را عقوبت مي دهد.
تصوير هر موفقيتي يك واژگون سازي سلطه است. توده ها مي خواهند بيشتر زندگي كنند اما نمي خواهند بهتر زندگي كنند. انها تحت سلطه اند اما در همان حال به دنبال موفقيت در سلطه اند . در نهايت امر توجهات وسواس گونه توده ها به الگوريتم ها و توصيه هاي پزشكي ، موجب مي شود تا انها انفعال و بردگي بدن را با انفعال و بردگي خود همسان كنند. توده ها بدن خود را به زير سيطره ي بي چون و چراي الگوريتم هاي مصرف مي كشند . انها ارزشهاي جديدي براي بدن مي آفرينند . ارزشهايي كه يك بدن شكننده و آسيب پذير را تحت حمايت و لطف خود قرار مي دهد. توده ها با اغراق در ضعف خود ، با توجه بيش از حد به بدن خود، بندگي و سستي را به توانايي و موفقيت در بندگي واژگون مي سازند. يك خودشيفتگي تمام عيار از نوع پيرزنانه اش. پيرزن ها خود شيفته ترين موجودات اند. اگر انها همواره وضعيت ابژكتيو زيبايي از دست رفته شان را باافراط در ضعف و ترحم برانگيزي خود جبران مي كنند توده ها نيز دقيقا همين نوع مكانيزم را به كار مي گيرند. افراط در انفعال توده ها را نيرومند مي كند. همه چيز وقف انان مي شود. پزشكي كه سالها در سختي درس مي خواند و بعد از درس به ده كوره ها مي رود و خود را وقف خدمت به هموطنانش مي كندو بارها بيماران خود را از مرگ نجات مي دهد و مطئمنا توده ها نيز دعاگوي ايشان هستند. يك داستان احمقانه تر از اين را هم در نظر بگيريد : پهلواني متوجه زاري هاي مادر حريف خود در امامزاده اي مي شود و براي خوشحال كردن مادر او ، به عمد نبرد را به حريف واگذار مي كند. توده ها در داستان اول دقيقا نقش همان نيروي ترحم برانگيز پيرزن در داستان دوم را ايفا مي كند. خودشيفتگي و غلبه بر فرد نيرومند از طريق افراط در ضعف . پزشكي كه به روستا بازمي گردد و قهرماني كه به شكست و ناموفقيت تن مي دهد هردو توسط توده ها و مادرهايي پرورش يافته اند كه از دل خود پزشك و ورزشكار بيرون مي دهند. اما اين دو موجود حقير در بطن خود چه دارند ؟ هر دو پيامبران خداوند سلامتي اند كه براي توده ها ايفاي نقش مي كنند. نمايش يكي است. يك خدا كه در بالا نشسته است و به كمك بندگان سالوس خود تمامي ارزش ها را با كينه توزي تمام واژگون مي كند.
همدستي سلطه گر و تحت سلطه يكي با افراط در انفعال خود و ديگري با افراط در توانمندي خداي گونه ي خود ( پزشك ها اينك همگي مسيح شفابخش روايت مي شوند ) بدين خاطر است كه آندو يك دشمن مشترك دارند. دشمن مشترك توده ها وپزشك ها چه كسي است ؟ فيلسوف
دشمني پزشكان و فيلسوفان هرگز عادي نيست . پزشك كسي است كه با گردآوري حجم عظيمي از اطلاعات توهمي از دانش فراهم مي اورد. برويد از پزشكان نظرشان را در مورد فيلسوفان بپرسيد. از نفرت ايشان تعجب خواهيد كرد. پزشك مي توانند با همين حجم اطلاعات سلامتي و زندگي ببخشد. اما داستان فقط اين نيست كه ما وقتي مريض مي شويم به پزشك مراجعه مي كنيم. اما چرا وقتي نمي فهميد و از قضا هميشه هم نمي فهميد به فيلسوف مراجعه نمي كنيد ؟ آيا فقط بدين خاطر نيست كه پزشك در خوشبينانه ترين حالت از ما كارگران سالمي مي سازد و فيلسوف مبارزاني بيمار؟ شما وقتي سالم هستيد كه كارگري سالم باشيد. يعني بتوانيد كار كنيد. سالم بودن يعني ابژه ي سالم بودن. اگر شما بخواهيد از هنجارها فراتر رويد . اگر بخواهيد منحرف شويد با وجود تمامي لذات و توانمندي هاي اين راه شما بيمار خواهيد بود.
توده ها با نيايش پزشكان انفعال خود را ستايش مي كنندو در پاسخ پزشكان با وقف نمودن خود به توده ها سلطه خود را بازتوليد مي كنند. آنها يكديگر را مانند دو قطب مخالف جذب مي كنند. انواع و اقسام انرژي هاي مثبت مانند سئوال و جواب هاي پزشكي در تلويزيون رد و بدل مي شود. انواع مشاوره ها و معاينه ها صورت مي گيرد. انواع توصيه ها نوشته مي شود. انواع بدنسازي ها و تزكيه هاي نفس و روان صورت مي گيرد تا خودشيفتگي اميخته به ضعف توده ها ما را در جهان بيمارگونه پيرزنان قرار دهد. توده ها پيرزن اند. انها آنچنان در ضعف و حماقت خود افراط مي كنند كه منطقي است خداوند هميشه دعا و نفرين هاي ايشان را مستجاب نمايد. در اين ميان فيلسوف به دور از نمايش است. او فاصله خود را هم از سلطه گر و هم از تحت سلطه حفظ مي كند. اين فاصله بهترين نقطه نگاه براي شناخت آندوست. فقط از اين فاصله است كه مي توان اين مسخره بازي را تماشا كرد وخنديد درست مثل شيطان خردمند كه به مسخره بازي ادم ِ‌خدا كه اسامي او را تكرار مي كرد خنديد.( پان از نظر قيافه شبيه شيطان است) از جايي كه شيطان و فيلسوف و پان نشسته است هم مي توان آدم را ديد و هم خدا را كه دست و پاي آدم را به نخ بسته است و از دهان او سخن مي گويد. ( بر اساس اصل : نيانداختي آن هنگام كه انداختي بل كه خدا انداخت) من در اين فاصله نيمه خدا نيمه حيوان ِ پان نشسته ام. از اين جا هم رياكاري پزشك را تماشا مي كنم و هم اغراق دروغين توده ها در انفعال خويشتن را. پزشكان خود را وقف توده ها مي كنند. توده ها خود را وقف بدنهايشان و بدنهايشان خود را وقف سلطه اربابان كار ، اربابان ابزار توليد ، صاحبان خون و زندگي من يكي. همه اين مسخره بازي را با وقاحت تمام تكرار مي كنند. انها همه دروغ مي گويند چرا كه از فاصله اي كه من نگاه مي كنم همه جهان بر دوش اطلسي است كه محكوم به نگاه داشتن اين جهان است. تنها اوست كه بايد زانو بزند ما حق اين كار را نداريم حتي اگر ايستادن و زندگي كردن سختترين كارها باشد.